تبلیغات
یک دختر تنها که به هر کسی دل بست خیانت دید


یک دختر تنها که به هر کسی دل بست خیانت دید


چرت و پرتهای قدیمی
سه شنبه 5 مهر 1384

سلام به همه

به خدا انقدر سرم شلوغ هست که دیگه نگید صبح ساعت 6 بیدار می شم میرم مدرسه تا 1:30 مییام مثل جنازه ها بعد می خوابم وبعد درسهام شروع می کنم اخه می دونید این معلمهای بی معرفت ما همون که امدن سلام کردن و احوال ﭘرسی شروع به درس  دادن کردن  خلاصه مدرسه ما هم تازه هست یکم غریبه هستیم و ولی دوست خیلی ÷یدا کردیم  خلاصه می رم  ولی یک اپ جدید و توپ می کنم 5شنبه ﭘس فعلا می رم تا 5شنبه .

راستی دیگه نظرم بر گشت  امدید به من سر زدید فقط بگید بد بود تا من  بهتر بنویسم .

                                                    

                                محمد جون دوست دارم




نوشته شده توسط فرشته در سه شنبه 5 مهر 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ

خاطره های قشنگ مدرسه
جمعه 1 مهر 1384

اخرین سلام گرم و اتیشی  تابستون 1384

چه طور هستید؟ میبینم که همتون اماده واسه رفتن به مدرسه به خدا دلم واسه شلوغ کردن تو کلاس و یواشکی یک چیزی بخوری و معلم درس میده از ﭘشت بهش با خود کار بزنی و  تقلب کردنا ومهمترین  چیز دوستام هستن که دلم واسشون یک ذره شده ولی امسال چون مدرسه من عوض شده نمی بینمشون ولی یک روز میرم مدرسه حتما  که زیارتشون کنم  .

راستی وسایل مدرسه خریدید به خدا هنوزم مثل بچگی هام ذوق خریدن کیف و کفش و لباس و لوازم تحریر دارم روزی که رفتم وسایل مدرسه خریدم فقط دلم می خواست زود تر برسیم خونه تا همه وسیله ها رو بﭘوشم و یک امتحانی کنم باورتون نمیشه از وقتی که خریدم تا الان 2 باره ﭘوشیدم مامان همش به من میگه هنوز مثل حرکات بچه ها رو دارم به خدا اصلا دلم نمی خواد این عادتهای قشنگ رو بزارم کنار به خدا برام کلی خاطره هست .می دونید چون من خاله هستم بعد خواهر زاده هام  به فاصله سنی 1 و 2 سال تفاوت داریم البته تا 2 سال ﭘیشم  وقتی لوازم مدرسه می خریدیم به هم نشون نمی دادیم تا همون روز برسه . راستی دلم واسه سرویسم اقا سید خیلی تنگ میشه بدونید  یک ﭘیکان مدل 80 داشت بعد همشم در مورد ﭘسرش که رشته درسیش ریاضی هست حرف میزد هر روز صبح تا می رفتم تو ماشین میشستم دستم رو ضبط بود داشتم اهنگ می زاشتم راستی ماه محرم هم همش کویتی ÷ور میزاشتیم .خدایی دوران مدرسه همش خاطره هست  یک مدیر داشتیم بد نبود یکم فقط مردها رو میدید چشماش از هدقه می زد بیرون و چرب زبون میشد هر وقت شیتونی می کردم بابا رو میبردم مدرسه جلو بابا همچین به من می گفت فرشته جون که همه بچه ها می خندیدن منم خودم لوس می کردم .یک ناظم داشتیم تک بود دمش گرم همش هوای منو داشت خلاصه این دل کوچیک من واسه همی اون خاطره های قشنگ مدرسه یک ذره شده اگه تونستم 1 مهر دوباره اپ می کنم راستی نظر شما چی هست در مورد اول مهر؟

 

و مهمترین چیز دیروز اقا محمد جونم رو دیدم با هم حرف هم زدیم البته تلفنی دوباره می گم

                           

 

                      محمد جون دوست دارم




نوشته شده توسط فرشته در جمعه 1 مهر 1384 و ساعت 08:09 ق.ظ

پنجشنبه 31 شهریور 1384

غیبت معشوغ هر قدر کوتاه و ناچیز باشد به نظر قرنی می اید.

 

 

سلام به همه بچه ها مرسی بازم از نظرهای با حالتون

امروز  صبح جای شما خالی رفتم دندانﭘزشکی  جاتون خالی 2تا سر کننده زد  تا 10 ساعت سر بود کلی هم حالم گرفته بود نمی تونستم حرف بزنم بعد ظهرتا ساعت 3 بیدار بودم با مهسا بعد  در مورد دوست داشتن حرف می زدیم  به مهسا می گفتم  که دوست داشتن یعنی چی؟ خدایی اصلا عقلم کار نمی کنه شما بگید که دوست داشتن یعنی چی؟ من حتی نمی دونم چقدر مادرم و ÷درم رو دوست دارم  بعد از حرف زدن کلی در مورد این همه حرفها خوابیدیم .عصر هم قرار بود  دوستم محبوبه بیاد  خلاصه تا 7 بود بعد من بردمش تا خونه البته مهسا هم با من بود  بعد از اونم رفتیم بیرون یک دوری بزنیم تو راه زنگ زدیم که گفتن با بچه ها بیرون رفته ما هم رفتیم ÷یششون خلاصه 3 یا 4 بار جلو شون  رد شدیم بعد محمد جون هم دیدم اونا ÷یاده بودن دیگه ما زیاد نموندیم امدیم خونه الانم که ساعت 11:50 است مهسا و سارا دختر عموم اینجا هستن  دارن حرف می زنن .خلاصه یادتون نره به من بگید دوست داشتن یعنی چی؟

                                         و عشق صدای فاصله هاست

                                 صدای فاصله هایی که غرق ابهامند




نوشته شده توسط فرشته در پنجشنبه 31 شهریور 1384 و ساعت 12:09 ب.ظ

دوشنبه 28 شهریور 1384

 من منتظرم انتظار خیلی تلخ هست ولی اگر بدونی بیهوده نیست برات شیرین میشه

                            

 تولد  امام دوازدهم مهدی (عج) به همه دوستان عزیزم تبریک می گم و به همه مسلمانهای این کره خاکی تبریک می گویم.

 

 

بابا من چی فکر می کردم حالا چی شد؟ می دونید همش من فکر می کردم اگر کسی ﭘیدا بشه و ببینم واقعا منو دوست داره منم تا اخرش با اون می مونم ولی الان که واقعا میبینم یکی منو دوست داره من....

الان 5 روز هست با محمد حرف نزدم  چند روز ﭘیشم فقط  یک سلام علیک اخه خدا من چی کار کنم ؟

دلم اصلا واسش تنگ نشده. هر کاری می کنم که از ته دل دوسش داشته باشم نمیشه

دلم نمی خواد محمد رو از دست بدم می دونم اگر محمد بره  دیگه کسی بهتر و صمیمی تر از محمد ﭘیدا نمی کنم .

حالا من چی کار کنم؟




نوشته شده توسط فرشته در دوشنبه 28 شهریور 1384 و ساعت 11:09 ق.ظ

چرت و پرتای همیشه
یکشنبه 27 شهریور 1384

سلام بازم این دیونه ﭘیداش شد

مرسی از نظرات با حالتون که منو شرمنده می کنید.

محمد جونم خوبه والان 4 روزه با محمد جون حرف نزدم خیلی دلم براش تنگ شده جمعه رفتیم بیرون هر چقدر گشتم ﭘیداش نکردم شب با مامان و ابجیا رفتیم نمک ابرود بعدش هم امدیم خونه که مهسا به اروین زنگ زد محمد جونم اونجا بود ولی بعد این 4 روز فقط یک سلام و احوال ﭘرسی کردیم بعدش کار داشت رفت ولی می دونید کم کم داره این موضوع رو همه می فهمن من می خوام هر چه زود تر تموم کنم بعدشم مدرسه ها داره شروع میشه بعدشم به خاطر محمد جونم من که معدلم 56/17 بود معدلم به 14 رسید یک گلم کاشتم البته فقط من نه اقا محمد جون ما بد تر از من شد دیگه نمی گم چون ضایع هست خلاصه الان 2 و3 بار هست امدم با  محمد جون بهم بزنم ولی هر دفعه بچه بازی در اورده منم نتونستم به خاطر همین می گم خیلی بچه هست.

 واییییییییییییییییییییییییییییی خدااااااااااا

ولی خدا وکیلی خیلی بچه با حالی هست جمعه هم رفته بود مسابقه اخه محمد جون من نا سلامتی ورزشکار هست الان 4 یا 5 تا مقام کشوری داره بزارید دوباره قهرمان بشه من به همتون شیرینشو میدم از الان قولشو می دم همه مهمون من شمال

اخه الان یک مدت بود تاندون ﭘاش ﭘاره شده بود نمی تونست بازی کنه جمعه هم بعد 6 ماه که مسابقه نداده بود دوم شد البته منطقه ای بود  ولی هنوز ﭘاش درد می کنه. خلاصه به امید ﭘیروزی همه

نظر یادتون نره   

 راستی کمکم کنید ببینم چی کار کنم؟




نوشته شده توسط فرشته در یکشنبه 27 شهریور 1384 و ساعت 11:09 ق.ظ

چهارشنبه 23 شهریور 1384

به دریایی گرفتارم که موجش عالمی دارد.

 

سلام به همه که امدید سر زدید ولی نظر ندادید

سیاوش جون مرسی که نا امیدم نکردی یک جای بازگشتی گذاشتی حد اقل میدونم یکی امد یک چیزی گفت دمت گرم خلاصه.

من می خواستم هر روز اپ کنم وبلاگ رو دیدم بچه ها خیلی مشتاقن ببینن و نظر بدن گفتم زوده حالا بعدشم یکم حالم گرفته بود اخه می دونید چی شده؟

این هانیه خانوم ما(خواهر زادم هست اخه من خاله کوچیکم اخه  میگن سر ﭘیری و معرکه گیری) نمیدونم چه خود شیرینی کرده واسه این اقا میثم(دوست ﭘسر هانیه جون)اخه میدونید این اقا میثم دوسته محمد جون هست  هر چیزی هم بشه میره میزاره کف دسته محمد جونم امروزم سر همین بحثم شد با محمد جون خلاصه من و مهسا(بطن چپ خاله فرشته خواهر زادم  سال اول هست)کلی تو خماری بودیم که این هانیه جون چی گفته اخرم محمد جون لو نداد البته می خواست اول بگه من تعارف کردم بعدش دیدم جدی شده اروین (رفیق مهسا)امد نذاشت محمد جون بگه و گر نه محمد جون همه چیزو به من میگه خلاصه دیدم خیلی داره ﭘر رو میشه اخه من و مهسا شدیم ﭘیچ همه ما رو می ﭘیچن خلاصه من گوشی رو قطع کردم  دیدم زنگ زد هر چی ازم می ﭘرسد من فقط میگفتم اره یا نه بعدش گفت نمیتونی حرف بزنی منم گفتم نه بعد گوشی رو قطع کرد.

بعد ظهر خواستم نماز بخونم یاد محمد جون افتادم یاد اینکه تو ماه رمضان چه جوری باهاش حرف بزنم اخه فکر می کنم گناه هست خلاصه دل خودم هم راضی نمی شه با محمد جون حرف بزنم .

راستی من تا حالا به محمد جون دروغ نگفتم البته فقط یکی که سر همون دروغ نزدیک بود قهر کنیم ولی میدونم من دیگه بهش دروغ نگفتم از خودم شک ندارم ولی نمی دونم این حس زیاد کنجکاوی ولی هنوز به فوزولی نرسیده  مثل خوره داره منو می خوره اخه محمد جون می گفت در مورد من و مهسا هست.

راستی من امدم 2تا ویندوز بزارم واسه سیستمم نمی دونم چی کار کردم این فایلهای مخفیم دیگه باز نمی شه و برنامه وردم هم دیگه کار نمی کنه نمی دونم دوباره چی دسته گل به اب دادم که این جوری شده.

 

                             محمد جون دوست دارم

 

انکه جاوید بماند مهر توست .

دمتون گرم بابا چی میشه واسه چرت وپرتای منم یک نظر کوچیک بدی.




نوشته شده توسط فرشته در چهارشنبه 23 شهریور 1384 و ساعت 11:09 ق.ظ

اشنایی
یکشنبه 20 شهریور 1384

به نام  او که همه از اویند

سلام به همه دوستای گلم که تازه می خوایم با هم اشنا بشیم.

 

                    لطفا کلک نزن تا اخرش بخون

 

می دونید من عاشق کارهای هستم که خودم بتونم به تنهایی انجام بدم الان که 3ساله تو چت هستم و 1ساله با وبلاگ اشنا شدم وخیلی وبلا گ سر زدم و نظر دادم یک دفعه به سرم زد که منم شروع کنم به وبلاگ نوشتن بعدش ﭘشیمون شدم اخه همه چیزای با حال می نوشتن ولی من چی باید می نوشتم خلاصه از الان می خوام شروع کنم البته با نظر دادن شما دوستای گلم که تازه با من اشنا شدید . من هر وقت تو یک وبلاگ می رم امارشومی بینم 3256ادم اومدن سر زدن ولی فقط 56تاشون با معرفت هستن و نظر دادن خلاصه بگذریم از این حرفها من تو این وبلاگ می خوام حر فهای دلمو بزنم شما که قدم رنجه می کنید می یاید چشاتونم اذیت میشه و خط اول رو می خونید بی لطفی نکن و تا اخرش با من باش راستی اخرین حرفم شما که لطف می کنید میاید سر میزنید و نظرم میدید فقط تو رو جون عزیزت ننویس با حال بود یا قشنگ بود بعدم میگین مرسی وموفق باشید.میدونید از چی میترسم از این که حالا هیچ کس نمی یاد نظر بده به من, دلمو نشکونید منتظرم.

 

دوباره سلام

این وبلاگ فقط فقط  بخاطر محمد جونم دارم دروستش می کنم و می خوام مشکلایی که بین من و محمد جونم ﭘیش میاد رو کمکم کنید که حل کنم.

از روز اولی که من تصمیمم حتمی شد که با محمد جون دوست بشم دوستم می گفت بچه هست اخه می دونید من 16 سالمه و محمد جونم 17 سالش

من دوم و اونم سوم به نظر شما تفاوت سن ما کم هست اخه می گن ﭘسر ها دیر تر از دختر ها به سن بلوغ می رسن دوستم هم سر همین مو ضوع گیر داده به من البته الان دیگه حرفی نمی زنه ولی به من ثابت شده که محمد جون منو دوست داره

میدونید اخه من بیچاره رو زجرکش کردم بعد بهش گفتم با اون دوست می شم خلاصه تو اولین نوشته من  می خوام ببینم کسی که دوست دخترش رو دوست داره یا دوست ﭘسرش رو از این جا داری رد میشی باید نظر بدی اگر ندی معلومه دوستش نداری.این دفعه تازه کار بودم بزارید رو حساب بچگی ولی از دفعه بعد بهتر می نویسم راستی نظرتو در مورد تفاوت سن بگو.

من منتظرم انتظار خیلی تلخ هست ولی اگر بدونی بیهوده نیست برات شیرین میشه

 

                        محمد جون دوست دارم

 

تقصیر ما نیست که ما مجنونیم گردش چشم تو نگذاشت که عاقل باشیم.




نوشته شده توسط فرشته در یکشنبه 20 شهریور 1384 و ساعت 10:09 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza